دق دق دق | 02:35
واقعا روم نمی شه چیزی بگم:( معلومه نه!!!! ولی بچه ها باور کنید هیچ وقت به عمرم اینجوری دزس نخونده بودم تا حالا زودتر از شب امتحان کتابام باز نشده بودن.ولی این ترم، ترم داغرنی بود که شوخی بردارم نبود . بدترین واحدهایی رو که میشد طی 4 سال برداشت من این ترم برداشته بودم . نمی دونم چه استعدادی تو خودم دیده بودم.بدتر از واحدا نداشتن فرجه و یه روز در میون بودن امتحانا بود که مزید بر علت شد من سنت شکنی کنم و از اول ترم سرم تو کتاب و درس باشه. مثلا یکیش قارچ که فارغ التحصیلای رشته امون الان ام جولوشون اسمش رو بیاری میافتن زمین تشنج و کف و از این حرفا. به هر کی میگفتم قارچ دارم یه آه از اعماق وجود میکشید و یه نگاه بهم میکرد و میگفت خدا صبرت بده. و 6 تا درس دیگه با دز کمتر سمیت نسبت به این درس این ترم تو کوله بارم واحدهام بود. به خاطر این دلایل سه تا من یه غاز اصلا نشد دیگه بیام و خودی نشون بدم. ولیییییییی تموم شد و من امدم. حالا از اول سسسسلللللللللااااااااااااممممممم خوبین یه سیخ جیگر؟ دلم براتون تنگیده ولی نمیدونم چرا کارمون جور نمشه باهم بزنیم به دشت بریم پیش اوستا(هاجر). ولی فکر کنم تو عروسی سوگل جونم همدیگه رو ببینیم البته قبلش منیر ماشین خریده باشه که بیاد با هم بریم از بهناز برا عروسی خرید کنیم. بعدشم بریم لیلیلیلیلیلی لیلیلیلیل لیلیلیلیلیلی بعد شم بریم عروسی هاجری و بعد از عروسی هاجر قراره با برو بچز باقی مونده بریم تو خمره هایی که از قبل تعبیه شده و چشم انتظار ما هستن. بهم گفته بودن با کلمات هاجر ،سوگل ،منیر ،بهناز جمله بساز منم جمله ی بالا رو ساختم:)) خوب سرتون رو درد نیارم گفتم بیام یه حضور بزنم که از دفتر خاطره هاتون حذف نشم.
| - نظر(0) | هاني | 19/11/1388 |
کامپیوتر پیزوری من | 08:19
سلام بهناز جونم فحش نده خواهش میکنم اینجا مکان فرهنگیه من بهت زنگ میزنم هر چی خواستی بگو سوگلی قشنگم صدات میاد الو الو نکن عزیزم ببخشید کامپیوتر محترمم داغان شده بود نشد خدمت برسم انشالله هستم در خدمتتون
| - نظر(3) | هاني | 12/7/1388 |
قشنگترين رشته ي دنيا | 01:48
٤ سال پيش وقتي درسم تموم شد و تصميم گرفتم برم ادامه اش بدم درست زماني که بايد تصميم گيري هاي آخريه رو ميکردم يه اتفاق جديد تو زندگيم افتاد و من از رشته ي رياضي رفتم تجربي ، و يک سال بعد گياه پزشکي ورامين قبول شدم همه بهم ميگفتن داري کامپيوتر رو با کشاورزي عوض ميکني ؟؟؟ اشتباهه محضه . توي همه ي اين اوقات مامان عين يه کوه پشتم بود و هر وقت دلم يه خورده سرد ميشد با همه ي وجود دلداريم ميداد و يه آينده ي روشن برام ترسيم ميکرد که همه چي يادم ميرفت. و حالا بعد از سه سال که امدم توي اين رشته هميشه خدا رو شکر ميکنم .نه اينکه کامپيوتر رو دوست نداشتم ولي اين رشته به صورت خيلي باور نکردني با روحياتم سازگاره حتي حالا اکثر آدمايي که دورمن و رشته و کارشون کامپپوتره حسرت اين رشته رو ميخورن و ميگن اگه بر ميگشتن به عقب حتما اين رشته رو انتخاب ميکردن. شغل من در نهايت ميشه گياهپزشک يعني با کشاورز سر و کار دارم و اگه مشکلي براي گياهش پيش بياد کمکش ميکنم، با حاليه اين رشته به اينه که هم کشاورز مهربونه هم گياهش.قبلا خيلي اين موضوع رو درک نميکردم که گياها حرفامون رو ميفهمن و بهشون عکس العمل نشون ميدن اونا هم مثل ما احساس دارن و از بيماري رنج ميبرن و دست نياز به سمتمون بلند ميکنن . و من حتي اعتفاد هم دارم که وقتي بهشون کمک ميکنم دعام ميکنن.آخه تصور کنيد يکي که نمي تونه حرف بزنه و با نگاهش بهت ميفهمونه چي ميخواد و تو اون کار رو براش ميکني کاملا قابل درکه که چقدر خوشحال ميشه و چقدر دعات ميکنه.اونا حتي صاحبشون يعني کسي که بهشون ميرسه يا کمکشون ميکنه رو هم ميشناسن و من ديدم که به حرفش هم گوش ميدن و مثلا گل يا ميوه ميدن.اينا چيزايي که ديدم و شايد غير قابل باور باشن . تابستان امسال رفتم پيش دوستام که توي ورامين کلينيک گياهپزشکي باز کردن و بيشتر با کار آشنا شدم و بيشتر عاشقش شدم. ما ميرفتيم سر زمين هاي کشاورزي ، چه آدمهاي مهربوني دقيقا هر چي که داشتن تو طبق اخلاص ميذاشتن و ميدادن بهمون چقدر گوجه و فلفل و بادمجان اوردم خونه کيسه کيسه بهمون ميدادن فقط به خاطر اينکه رفته بوديم به زمينشون سر بزنيم و هر چقدر ميگفتيم نميخواي قبول نميکردن و چقدر پول حلال و زحمتشون برکت داشت چون به ٤ تا خانواده ميوه ها و سبز هايي که ميدادن ميرسيد(خودمون،مامان بزرگ،حميد ،دايي علي)البته مشکلاتشون هم کم نبود سر بعضي از زمين ها کشاورز نيم ساعت باهامون درد دل ميکرد و ما فقط گوش ميداديم چون کمکي از دستمون بر نميامد بچه ها ميگفتن حداقل اگه نميتونيم کاري بکنيم به حرفاشون گوش ميديم .سر بعضي زمينا بغض گلوم رو ميگرفت و تنها راه حل قورت دادنش بود. متاسفانه آدمهاي سود جو از بيسواد بودنشون سوءاستفاده ميکردن و مثلا سم تاريخ گذشته ميدادن که يهو يه هکتار زمين محصولش از بين ميرفت و کشاورز بيچاره بعد از کلي زحمت و هزينه هيچي دستش نمي اومد و ممکن بود که تازه زير بار قرضم بره.نميدونم واقعا بعضي ها چه جوري ميخوان سرشون رو جلوي خدا بيارن بالا. براي اينکه اين پستم با غصه تموم نشه يه خاطره ي باحال از مهربونيشون بگم،يه بار سر يکي از همين زمينها که رفته بوديم داشتن صبحانه ميخوردن و کلي بهمون تعارف کردن که بريم بخوريم وقتي سفره شون رو نگاه کردم ديدم يه تيکه اش سياهه يه خورده که بيشتر نگاه کردم ديدم يه عالمه مگسه و وقتي دقيقتر شدم ديدم افتادن به جون يه تکه نون بربري،(البته چون خودشون سير شده بودن اون نون رو سپرده بودن به مگسا ولي حضور اين مهمونا توي سفره اي که ما رو هم بهش دعوت ميکردن يه خورده آزار دهنده بود.) به حالت سکته ازشون تشکر کردم و خودم رو سرگرم کردم و اونا کلي به بچه ها اصرار کردن و وقتي ديدن بچه ها خيلي مايل نيستن بي خيال شدن. من کلي خدا رو شکر کردم که يه مسموميت حتمي که احتمالا به فوت نائل ميشد از سرمون رد شد(آخه من اولين روزي که رفتم سر زمين و بهم خيار تغارف کردن برداشتم و شستم و خوردم و عصرش داشتم به دکتر جواب پس ميدادم چي خوردم که حالم اينجوري شده). چند دقيقه از اين خوشيم نگذشته بود که يهو ديدم يه هندونه ي قاچ شده آوردن تو روحمون. (نمي دونم چند تا مگس روي چاقوش بچه به دنيا آورده بودن با احيانا قضاي حاجت کرده بودن)و اين بار نميشد کاري کرد چون ديگه خيلي زشت بود و ناراحت ميشدن،خلاصه به بدبختي يه هندونه که به روش شتري بريده شده بود و اندازه ي کله ام بود رو خوردم و تمام وجودم خيس شد.ولي چشمتون روز بد نبينه وقتي هندانه از گلمون رفت پايين يهو يه استکان که بعدا ظاهرش رو شرح ميدم گرفتن جلومون،ديگه مي خواستم گريه کنم چون استکان شيشه اي بود ولي هيچي از محتوياتش معلوم نبود از شدت تمييري، واقعا افتضاح بود و من رسما استعفا دادم و اين بار خدا رو شکر خيلي اصرار نکردن و من و ناهيد خيلي نامردانه چاي رو کرديم درون پاچه ي الناز و خيلي سريع خودمون رو از اون جا دور کرديم البته آخرش يه کيسه ي بزرگ بادمجان هم با اصرار دادن. و اين نامرديمون سر زمين بعدي جواب داده شد و اين يار باز هم با اصرار هاي خيلي زياد يه کشاورز مهربون ديگه قسمت شد که بازم از اون ليوانهاي تمييز رويت بشه و بدتر از اون که اين بار هيچ در رويي نبود چون تو آلاچيقش بوديم و من مجبور شدم جلوي روش چاي رو تا ته بخورم هر چقدر سعي کردم لبم با استکان تماس پيدا نکنه نشد که نشد. من هنوز زنده ام و کلي اون کشاورز ها رو دوست دارم ،چون صادقن چون پشت چشاشون هيچ خبري نيست جز يه دنيا صفا و مهربوني و مثل اين آدمهاي شهري دروغ گو پر از دوز و کلک نيستن و دلم ميخواد که همه ي سعيم رو براي کمک بهشون بکنم. خدايا خيلي کمکم کن.
| - نظر(7) | هاني | 27/6/1388 |
سکوت پر از درد و پر از حرف | 01:04
خیلی سخته که حق باهات باشه و نتونی به کسی بگی حتی فرصتم بهت بدن که از خودت دفاع کنی ولی تو به خاطر یکسری ملاحظات فقط مجبور شی سکوت کنی .تمام وجودت پر درد بشه و گلوت پر بغض و چشات پر اشک ولی بازم شرایط نذاره که حرف دلت رو بزنی فقط سکوت و سکوت و بازم سکوت. سکوتی که پر از حرفه پر از داده ولی لبات اجازه ی باز شدن ندارن .نزدیک یک ساعت سکوت کنی بهت حرف بزنن و تو رو مقصر همه چیز بدونن و تو فقط تو دلت بهشون جواب بدی و لبات یکبارم تکون نخورن .برای اولین بار دلم بد برای خودم سوخت.خیلی سخته که تو جواب اشتباه یه ادم دیگه رو بدی و بارش رو بدوش بکشی و اون حتی یه ذره هم به روی خودش نیاره چقدر دوست دارم دلم تبدیل به سنگ بشه بی خیال و راحت و آزاد این واقعا آرزومه که تو زندگیم فقط خدا رو دوست داشته باشم و بعدش مامان و بابا و حمید و الی و دوستای قدیمی ام و هیچ آدم تازه ای وارد زندگیم نشه و برای بقیه ی آدمها سنگ بشم فقط به درسم برسم و به کارم و به واسطه اش به کشاورزای زحمتکشی که تازه باهاشون آشنا شدم کمک کنم.
| - نظر(2) | هاني | 26/6/1388 |
خدایا شکرت امروز بازم بهم ثابت شد که خدا دوستم داره تقریبا دو سه ماهی بود که دنبال یکی میگشتم یه نرم افزار برام بنویسه (از نوع رایگان) که از سر لطف خدا .خیلی اتفاقی یه روز صبح توی مترو یکی از دوستای دوران دبیرستانم رو دیدم که رفته بود تو کار وب سایت نویسی و به شدت خفن شده بود .وقتی براش توضیح دادم که یه نرم افزار میخوام که مطمئنا بالای ۲۰۰ـ۳۰۰ هزار تومن هزینه اش میشه اگه بدم به کسیُُ و نمی تونم الان براش این هزینه رو بکنم گفت که برام مینویسه کلی اون روز خوشی کردم باورم نمیشد به این راحتی قبول کنه آخه خیلی وقت بود دنبال یکی بودم و داشتم ناامید میشدم وقتی پیداش کردم به یکی از استادام گفتم میخوام چی کار کنم کلی استقبال کرد و کاری کرد که دانشگاهم قبول کنه که پشتیبانی کنه (البته خدایی نکرده مادی پشتیبانی نمیکنن در این حد که آخرش داوری بشه و مهرشون بخوره روش و یکسری کارهای اینجوری. برای ما خوبه که مهرشون بخوره چون اینجوری به لحاظ علمی تایید میشه) خلاصه اینکه شروع به کار کردیم با ۴ تا از بچه ها برای خوندن کتاب و نزدیک ۵۰۰ تا پایان نامه و رفتیم دانشگاهاي تهران و علوم تحقیقات بچه ها با کلی انرژی وارد دانشگاه شدن و یا کلی دپرسی از درش امدن بیرون آخه اونجا همه تحویلمون گرفتن همه استقبال کردن همه دنبال کارمون بودن همه وقت شناس بودن همه درست راهنمایی میکردن ونتیجه ی همه ی این همه ها توی دانشگاه تهران این بود که با زبان روزه از ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر دستمون به یک پایان نامه هم نرسید .باحال بود چون اولین سوالی که وقتی میدیدنمون ازمون میپرسیدن این بود که دانشگاه آزادید یا سراسری خیلی خوبه واقعا آدم لذت میبره از این همه احترام گذاشتن به خودش و کارش. علوم تحقیقات به نسبت بهتر بود ۹ تا پایان نامه خوندیم و عکس گرفتیم و به صورت کاملا مستقیم نه غیر مستقیم بهمون گفتن دفعه ی اول و اخرتون بود که گذاشتیم از پایان نامه کپی بگیرید.و البته اتفاقات باحالي هم اونجا افتاد از همون مدلهاي بالا ولي از نوع لايت تر کلی از بچه ها شرمنده بودم ولی انگار اونا عزمشون از من جزم تره و قرار شد که بریم با دانشگاه خودمون دعوا کنيم(در واقع دق و دلي اون دو جا رو سرشون خال کنيم) که نامه بدن بهمون برای اینکارا که دیگه انقدر سکه یه پول نشیم تو هر اتاقی که میریم واقعا راسته که میگن ادم هر چه قدر تو خالیتر باشه صداش بیشتر توی دانشگاه تهران از دربون تا مسئول کتابخانه به حالت ادمهاي مقروض باهامون حرف میزدن به خودم قول دام اگه کاره ای شدم این روزها رو یادم نره آهان راستی اینکه خدا چرا دوستم داره خیلی جالبه آخه روزی که برای دوستم توضیح دادم راجع به نرم افزار اون فکر کرد من وب سايت ميخوام و منم فکردم متوجه ي منظورم شده براي يه ويندوز اپليکيشن و اين اشتباه جفتمون باعث شد که کار شروع بشه وگرنه من کسي رو پيدا نميکردم و نرم افزارمون توي نطفه خفه ميشد . اين رو امروز جفتمون فهميديم وقتي که برنامه رو به اتمامه. و بهم پيشنهادهاي خوبي داد که قابل عملي شدن براي قابل استفاده بودنه نرم افزاره. اولش کلي قصه خوردم گفتم چرا انقدر به اين کار گره ميافته ولي بعدش فهميدم که خدا کلي بهم لطف کرده که نه من حرف دوستم رو درست فهميدم نه اون درست متوجه ي چيزي که من ميخوام شد.اصل برنامه درسته فقط طرز استفادش عوض شد. تصميم دارم با هر سختي که هست به اميد خدا اين کار رو انجام بدم به خاطر اينکه حداقل يه رشته توي دانشگاهمون يه خورده با سواد فارغ التحصيل بشه و البته خودمم با سواد بشم به خاطر کشاورزاي ساده دلي که آدماي سود جو از بيسواد بودنشون استفاده ميکنن و کلي به جيب ميزنن (يه روز از مهربونيهاشون مينويسم.) و به خاطر اينکه برم تو چشم اونايي که با تمسخر بهمون گفتن مال کدوم دانشگاهيد بگم ما اين کار رو کرديم و البته دانشجوي دانشگاه آزاديم اينا رو مينويسم که بعد از اتمام کار بيام ببينموشن و خستگيم در بره
| - نظر(0) | هاني | 24/6/1388 |
تولدم مبارک | 12:19
مینویسم که حداقل یه بار آرزو هام به دنیا بیان حتی اگه ناقص باشن مينويسم که خودم يادم بمونه هاني چيا رو دوست داره و دوست داشته اگه مجبور شده به خاطر آدما عوضشون کنه ديگه مجبور نباشه فراموششون هم بکنه چيزي که هميشه ي عمر دلم ميخواد برگرده لحظه هاي بچه گي هامه اون موقع ها که هاني کوچولو بود بدون هيچ دغدغه اي براي نگاهاش، براي کاراش و براي دلش اون موقع ها که هيچ کدوم از نگاها به نظرم معني دار نبود نگاهاي خودمم معني دار نبودن صفحه ي پشت چشمام صاف صاف بود. اون موقع ها که نيازي نبود براي نگاه محبت اميز به کسي جواب بدي يا قسم و ايه بخوري که عاشقش نيستي و نگات فقط فقط مال اون لحظه بوده شايد قدر داني از کارش يا يا بدتر از اون جواب پس دادن براي يه نگاه يا يه کار محبت آميز يه آدم که از اون به بعد همه مي خوان تهش رو در بيارن که چرا اون کار رو کرده و حتي اگه تو بهش فکر هم نکني عين مته ميکننش توي سرت که آخرش ميبيني توام افتادي تو دامش و داري ميگردي چي کار ميکنه و دليلش چيه اون موقع ها کارام ساده ي ساده بودن هيچ کاري از هيچ آدمي رو با قصد و غرض نميديدم و خودم هم هيچ کاري رو به خاطر سودش براي آدما انجام نمي دادم اگه کاري مي کردم به خاطر اين بود که دوست داشتم انجامش بدم و از خوشحال شدن اون آدم هم خوشحال ميشدم . هنوزم دلم ميخواد کارام بي دليل باشه ولي نميشه يا بهتر بگم نمي ذارن که بشه. اون موقع ها به نتيجه و بعدش فکر نميکردم فقط همون لحظه و بس اون موقعها دلم آزاد آزاد بود به هر کي مي خواست لبخند مي زد بدون اينکه بترسه از اينکه لبخندش رو چي تعبير ميکنه،خنده ي دل آدمها رو هم واقعي ميدونست و نمي گشت ببينه پشتش چه خبره و چند درصدش دروغه و چند درصدش راست اون موقع ها هر کاري دوست داشتم ميکردم بدون اينکه قبلش يک ساعت فکر کنم چه جوري انجامش بدم که تعبير اشتباه نشه و واي به روزي که فکر کنم ممکنه سوءتفاهمي پيش بياد و بايد بازم يک ساعت فکر کنم که چه جوري سوء تعبيرش رو درست کنم. يادش بخير بچه گي ها به هيچ چيزي فکر نمي کردم فقط کاري رو که دلم مي خواست انجام مي دادم و شب راحت راحت بدون هيچ دغدغه و فکري مي خوابيدم چرا ماها انقدر بيخود دلمون مي خواد بزرگ شيم چرا با عجله بچه گيمون رو تموم مي کنيم و ازش لذت نمي بريم ؟
| - نظر(1) | هاني | 15/6/1388 |