دنیــــــای من
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست
ببخشیدااا اما خیلی دپرسم ! اصلا دلیل اینهمه غم و غصه رو نمیدونم !اخه واقعا چرا؟چه مرگم شده؟؟؟بابا از صبح که همه چی خوب بود ! کلی هم با سیما گفتیم و خندیدیم ! کلاس ریاضی هم به خوبی و خوشی برگزار شد.تازه بعد از 10 روز سمیه رو هم دیدم کلی دلم تنگ شده بود واسش و کلی خندیدیم ! بــــابـــــــــــــــا همه چی خوب بود به خدا !
سیما موند تا ساعت 3 باهم برگردیم و قرار شد من دیگه منتظر نمونم با بچه های فنی برگردم ! کلا قرار شده از اقای عزیز دوری شه !! بعد از کلاس با هم رفتیم فنی تا مریم رو ببینیم و بعد برگردیم خونه! مریم طفلک هم که یکشنبه ای تصادف کرده بود و سختش بود از کلاس بیاد بیرون و استادشونم گیر بود !
چند دقیقه با امیر صحبت کردم راجب این مشکلی که گریبانم رو گرفته و ول کنم نیست ! آخه بازم آیدیم هر روز هک میشه ! البته این بار هرچی آیدی دارم تو یاهو کلا مسدود شده ! با کلی پرس و جو کاشف به عمل اومد که یه ویروس تروجان افتاده به جون سیستمم که هر جا لاگین شم اطلاعاتم رو بدست میاره ! به همین راحتی به همین خوشمزگی
خلاصه حرف رسید به اون بنده خدای ابله !!که بابا آخه چرا اینقدر بچه بازی در میاره.امیر حق رو به من میداد اما یه لحظه یاد گذشته ها افتادم ... اینکه این آدم یه روزی برام خیلی قابل احترام بود و براش ارزش قائل بودم...داشتم به امیر میگفتم که الان حتی به عنوان یه موجود زنده روی زمین هم برام ارزش نداره ! یهو که یاد گذشته افتادم بغض گلومو گرفت و دیگه قفل کردم ! دیگه حتی یه کلمه هم نتونستم حرف بزنم ...فقط با اشاره با امیر خداحافظی کردم و هرچی صدام زد نموندم ! تا برسم به سیما و سمیه اروم اشک میریختم ...نمیدونم واقعا چه مرگم بود!رفتم یه آبی به سرو صورتم زد اما اروم نمیشدم...داشتم خفه میشدم !!!انگار بغض و غم چند ماه رو دلم مونده بود !خلاصه اومدیم و تو راه با سیما و سمیه خندیدیم بهتر شدم...اما سردردی که از دیروز داشتم بدتر شده بود ! کلافه ام ! خسته ام ! واقعا گیج شدم ! نزدیک امتحاناتم شده و احساس میکنم هیچی از درسا بلد نیستم . وای خدایا چی کار کنم؟خدایا واقعا در مونده شدم...انگار غم دنیا ریخنه رو سرم...به خدا واسه کارای اون ابله نیست...کلا داغونم...از همه بدتر اینکه دلیلش رو نمیدونم !!!
پ.ن1:استاد ریاضی امروز میگفت : من از خدامه تابستون با شماها کلاس داشته باشم.کی از شماها بهتر؟؟؟مخصوصا راحله هم که هســـــــــت !!!!!
وسط کلاس از خجالت آب شدم ! یکی نیست بهش بگه تو اول برو یاد بگیر اسم من راحیل نه راحله !!!!
پ.ن2:یه چیزایی راجب اقای عزیز شنیدم که واقعا به شعور و شخصیتش افتخار میکنم ! لازم میدونم از همین تریبون اعلام کنم : دمت گرم ! بابا تو دیگه کی هستی
انگار هنوزم یه نمه شعور و معرفت بین آدمها هست !یه 20 روزی نبودم حس نوشتنم نبود ! تازه کلی اتفاقا افتاد که هم حس گقتنش بود هم نبود !!
الانم خیلی خسته ام ! تمام بدنم درد میکنه انگار کوه جابجا کردم ! اما حس خواب نیست !
بعد یه هفته اقای عزیز رو دیدم اما حتی سلامم نکردم ! البته رو در رو نبودیم اما خب میتونستم برگردم بگم سلام ! چه طور تونستم به دوستش سلام بدم ! به اون میمردم برگردم حالشو بپرسم؟؟ خب لابد میمردم دیگه !! حتما اینم حسش نبوده !!! چطور تو میتونی ناز کنی یه روز قیافه بگیری یه روز خوب باشی یه روز بد . من نمیتونم؟؟؟ مگه چلاقم؟؟؟ خب اینم از این که حسش نیست با جزئیات بگم امروز چه خبر بود ! فقط مریم میخواد آدم شه ! خوشحالم از این بابت ! البته مدت مدیدی هست که این دوست جون من هی تصمیم میگیره آدم شه اما نمیشه ! اخه بدبختی همش تقصیر خودش نیست که ! وقتی دماغ یکی تو کفشت باشه همین میشه دیگه ! عیب نداره ! بالاخره یه روز خوب میاد.... !!!
20 روز پیش یه حس بدی داشتم ! یعنی یه جورایی تردید ! نمیتونستم تصمیم بگیرم ! هـــــوم !!! حسش نیست بگم چی به چی بود ! اما نتیجه اخلاقی اینکه آقا مهم به دل نشستنه ! خب فعلا هم که اقای عزیز جا خوش کرده به دل نشسته پس توقف بیجا مانع کسب است ! حتی شما دوست عزیز !
البته بگما اقای عزیز اصلا نمیتونه مانع تصمیمات من باشه یا دلیل جوابی که من 20 روز پیش دادم ! نمیدونم چرا بعضیا فکر میکردن دلیلش وجود اوشونه !!!! به هر حال من درگیر احساسات خام و بی منطق نشدم که عشق چشمامو کور کنه و بگم همه چی تعطیل فقط به خاطر تو ! فعلا نمیخوام اسمش رو عشق بذارم !
ای فعلا همه چی تقریبا ارومه !! اما امروز رو زیاد دوست نداشتم نمیدونم چرا اینقدر کسل بودم ! چند روز پیشم همون شخص ابله که همینجور داره وول میخوره تو زندگیم یه رفتار هایی کرد و یه چیزایی به گوشم رسید و حرقایی زده شد که واقعا جای تعجب داره و مضحکه ! جمع کن بابا این بساط دلقک بازیتو ! ببین من یه خدایی دارم که همیشه هوام رو داره و پشتم ایستاده و اگر همه دنیا رو هم علیه من بشورونی و همه رو ازم جدا کنی باز خدا هست ! خدا رو که نمیتونی ازم بگیری !!! اما تو یه دل پر کینه داری که همیشه باهاته و اگر همه دنیا رو هم داشته باشی بازم ارامش نداری !
پ.ن: نمیدونم چی نوشتم اصلا !!!!

امروز با بچه ها فرار بود به مناسبت تولد امیر بریم بیرون.از صبح با استرس(نمیدونم چرا!؟!؟!) از خواب پریدم و حاضر شدم و رفتم سر قرارمون.قرار من و امیر و بهار و رویا و مریم صادقیه بود ازونجا رفتیم مترو امام منتظر محمدرضا و هادی و محمد علی ! ( به اسم هادی و حسینم یه محمد اضافه کنیم خوبه ها ! همه با هم ست میشن
) خلاصه محمد که اونجا بود و بعدم هادی رسید و در آخر محمد علی !(خسته نباشی ! نمیومدی یهو خب !!!!!!)رسیدیم حقانی و تصمیم گرفتیم پیاده بریم تا پارک !!!! همه جـــــو گیــــــــــــــر

حسین و حمید و امیر حسین و یه حسین دیگه (چقدر اسمهای متنوع داریم واقعا!! خودم قاطی کردم کی به کیه!
) با ماشین اومدن و هی اصرار که بریم پارک طالقانی ! از اونجایی که اقایون خیلی به خانومها احترام میزارن محمد رضا و محمد علی پریدن تو ماشین با اونا رفتن و ما 4تا خانوم خیلی شیک همراه با اسکورت امیر و هادی پیاده راه افتادیم به سمت طالقانی!!! ( اقا کی گفته LADYS FIRST ؟؟؟؟؟ اینا مال یه دورانی بود که الان دیگه نیست
به هر حال اقایون ظریفن و زود پا درد میگیرن خب!!!!
) رسیدیم طالقانی و کیانا هم اونجا به ما پیوست.خلاصه رفتیم نشستیم که کادوها رو باز کنیم این قسمت برنامه هم کلی با شیطنت و تیکه های بچه ها تموم شد و در آخر فهمیدیم فیلمبردار عزیز (یه حسین دیگه :دی ) دستشون خورده به PAUSE گوشی و کلا 2 دقیقه اول رو فیلم گرفته 
! دستش درد نکنه واقعا ! من نگرانم این بچه ها با این همه استعداد تلف نشن یه وقتی
اینم سوژه ای بود واسه خودش ! یکم گشتیم و رفتیم ناهار و اینا.بعد ناهارم کلی عکس گرفتیم!همه داشتن با عینک آفتابی کیانا عکس میگرفتن اونم اول از امیر شروع شد دیدیم تیریپ هنر پیشه های هندی شده دیگه همه اقایون فیض بردن
یهو کیانا گیر داد که راحیل نذاشته و بیا بذار بیبینیم بهت میاد ! از من انکار و از اون اصرار گفتم باشه اما میدونم بهم نمیاد.فقط بهم نخندیناااا.وای همینکه اومدم عینک و بذارم هنوز نذاشته ییهو اقای عزیز زد زیر خنده و همه شروع کردن قهقهه 
دلم میخواست خفش کنم نامرد رو ! واقعا دلم ازش گرفت
تازشم همه گفتن بهم میاد
اما خیلی خوش گذشت.امیدوارم امیر جون از کادوش خوشش اومده باشه
اقای عزیز در کل یه مدلی شده ! دیگه از اون صمیمیتش خبری نیست ! یه لحظه خوبه یه لحظه بد ! اول که دیدمش خوب بود بعد وسطاش رفت تو قیافه بعد کلا مثل غریبه ها شد و اخرم معمولی بود
اصلا نمیتونم بفهمم چشه ! یا پیش بینی کنم رفتارا و فکرای تو سرشو !!!!سر خداحافظی ام که امیر یه تیکه بهم انداخت مردم از خجالت
دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم تو زمین !! امیر اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همین دیگه ! تموم شد! امروزم گذشت !!!!!

پ.ن1 :اقای عزیز خیلی سفید بهت میاد
(همه اقایون تیریپ عروس لباس سفید اومده بودن اما اقای عزیز خیلی بهش میومد 
). راستی عزیزم اتو وسیله خوبیه 
پ.ن2:شب بابامینا اومدن و همونطور که حدس میزدم بابا ناراحت بود که من تنها موندم و من کلی شرمنده شدم و براش توضیح دادم که چی شد که تهنا موندم
بابایی به خدا نمیدونی چقدر عاشقتم
.برام اسطوره یه انسان و مرد واقعی هستی.توروخدا ازم ناراحت نشو دیوونه میشم 
پ.ن 3 : اونجوری نگام نکنین ! تازه کلی خلاصه گفتم ! خب دوست دارم اینجوری تعریف کنم اصلا

صبح که رفتیم دانشگاه و سیما رفت سر کلاس و منم منتظر بودم مریم و رویا بیان ببینمشون.
با هم رفتیم فنی و در حال صحبت بودیم که دیدیم آقای عزیز و دوستاش دارن میان.پیش خودم گفتم حالا که واسه من ناز میکنی دارم برات!!!!!! منم برگشتم خیلی خشن و رسمی سلام علیک کردم و اقای عزیز با یه لبخند ملیح جواب داد ! برگشتم به مریم گفتم بریم ببینیم چرا استادت نیومد ! نکنه کلاس اینجا نیست !!!!!! (چقدر تابلو !)
اقای عزیز هاج و واج موند که من چرا اینقدر عصبی ام ! آخه اصلا راحیل شاد و خندان همیشه نبودم و تعجب اقای عزیز معلوم بود تو قیافش

بعدم رفتم به کلاس خودم برسم که طبق معمول بچه ها تصمیم گرفتن نریم سر کلاس

آخه کلاس این استاد واقعا منزجر کنندس
خلاصه ساعت 1:15 بود که با سیما و امید و سمیه و زهرا اومدیم بیرون از دانشگاه دیدم اتوبوس جا نیست واسه نشستن گفتیم خب با بعدی میریم ! اما ییهو دیدم اقای عزیز با دوستش اومدن سوار اتوبوس شدن!آخ حالا مگه بچه ها بیخیال میشدن !!! هی من میگم تابلو میشه هی میگن نه سوار شیم بریم
سوار شدیم و سمیه تصمیم گرفت با مترو بیاد !مردم از خجالت بسکه بچه ها اذیتم کردن!!! البته اقای عزیز مثلا نمیدید ما رو !!!!!!فقط دوستشون خیلی انرژی مصرف میکرد ببینه اینور چه خبره !تو استگاه مترو نشسته بودیم که از دور تشریف آوردن.حسین که طبق معمول تا از دور آشنا میبینه با لبخند ژکوند میاد سمت آدم.اقای عزیزم تا رسید به ما با کلی لطافت و ملاحت سلام علیک کرد و همونجا بغل ما نشستن!!
خب دیگه کشش ندم
به تهران رسیدیم و تو صادقیه باز باهم روبرو شدیم ! َاه !! اصلا دوست نداشتم ببینمت !! 

خلاصه من با سیما رفتم خونشون تا از اونجا بریم بوستان خرید واسه تولد امیر

همش دعا دعا میکردم بتونم خرید کنم آخه خرید واسه آقایون خیلی سخته

خدا رو شکر چیزی که میخواستم رو پیدا کردم و خیالم راحت شد.شبم اومدم خونه!تهنا بودم.مادر پدر گرام مسافرت تشریف داشتن و تاکید کرده بودن من شب برم خونه مادر بزرگم.اما هرچی زنگ زدم کسی گوشی رو بر نداشت و موبایل میترا هم در دسترس نبود

همش نگران این بودم که بابا بفهمه من خونه موندم ناراحت میشه و فکر میکنه من به حرفش اهمیت ندادم!

شبم تا ساعت 1:30 همش با مریم تلفنی میحرفیدم و یه خبری بهش داده بودن که شدیدا شوکه بود!اما هرچی فکر میکردم میدیدم اون آدم اینقدرم بیشعور نیست که بخواد همچین کاری کنه چون شخصیتش جلو همه زیر سوال میرفت اما مریم گوشش بدهکار این حرفا نبود

پ.ن: از این به بعد باید برات قیافه بگیرم تا رفتارت درست شه !! اصلا معلومه چته؟؟؟؟؟

پ.ن:پستم خیلی لوس و بی مزست!فقط نوشتم که سبک شم !! میدونم حوصله همتون سر رفت !! خب نخون اقا !!!!

صبح قرار بود 6:30 مترو باشم هی این گوشی زد تو سرش که من بیدار شم دیدم ساعت 6:16 ست و سیما sms داده : گلم من حالم خوب نیست تو برو ! منم با همون چشمای نیمه باز که نمیتونستم باز کنم دست پا شکسته زدم من خواب موندم !!! بعدم کلا قید کلاس صبح رو زدم و خوابیدم ! هر از گاهی پا میشدم که برم یونی واسه کلاس بعدیم اما اصلا نمیتونسم تکون بخورم !اخرم تا ساعت 12:30 خوابیدم !!!!! نمیدونم چم بود اینقدر خوابیدم !!!!!!!!!
کاش میرفتم دانشگاه!بسکه با خواهرم دعوام شد و حرص خوردم و مامان هی از این در و اون در حرف زد کلافه شدم.مغزم ترکید!!!!!عمرا دیگه کلاس نرم و بمونم خونه

هیچی دیگه ! همین بود امروز من !! عصر هم رفتم خرید اما چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم! حالا فردا انشاالله بتونم خریدم رو کنم !! حالا بعدا میگم چی میخواستم

با مریم کلی حرفیدم تلفنی و ظاهرا تو sms یه سوتی دادی که مریم تیکه ای که من بهت انداختم رو بهت انداخته !!! خب عزیزم یه برنامه تایپ فارسی نصب کن رو گوشیت تا اینقدر "گ" رو "ک" نزنی

الانم باید بخوابم تا فردا دیگه بتونم به کلاسم برسم !!!
پ.ن: یعنی یه روز میشه با هم بشینیم این حرفای بی سر و ته من رو بخونیم بخندیم.بهم بگی دیوونه؟؟؟؟؟

تمام امیدم به امروز بود که .... !!!!!!!اصلا نمیدونم چی بگم ! شایدم من زیادی حساس شدم ! شایدم توقع زیادی دارم ازش !!!
صبح با سیما رفتیم دانشگاه و تو مترو ورد اورد رویا و حدیث و هادی رو دیدم و با هم رفتیم تا دانشگاه!تو مسیر با هادی همش راجب درس و استادای عقده ای می حرفیدیم که انگار پدر کشتگی دارن که هی میندازن همرو بدون حساب و کتاب !خلاصه رسیدیم و با سیما رفتیم تا کلاسش و منم منتظر بودم تا نیم ساعت بعد کلاس من شروع شه.تو این تایم با نقیسه یکم حرفیدم اما اصلا حواسم یه جا متمرکز نمی شد!نمیدونم چه مرگمــــه!!!!واقعا نمیدونم این چه حالیه که دارم.

داشتم میرفتم سر کلاس که دیدم 3تا از اقایون کلاس دارن برمیگردن!گفتم چرا برمیگردین!گفتن تشکیل نمیشه!!!!!وای خدایا چقدر خوشحال شــــدم
کلا از صبح به دلم افتاده بود که تشکیل نمیشهالبته ته دلم نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟؟؟؟خوشحال ازینکه زودتر میرسم خونه و مجبور نیستم تا ساعت 3 این کلاس و تحمل کنم و یه روز از دست گیر دادنهای این استاد راحتم که اینقدر میگه اسمت رو عوض کن اسمت غلطه(خودت غلطی بیسواد
) و خوشحال ازینکه با ارامش اماده میشم و میرم مراسم چهلم شوهر عمم!! یا ناراحت از اینکه نمیبینمش!دیگه تا تهران تو مسیر با هم نیستیم !!!!دیگه نمیتونستم ببینم ایا رفتاراش عوض شده یا اونروز از چیز دیگه ناراحت بوده !!بابا آخه تمام امید من به رفتارای امروزش بود!!!خلاصه اومدیم برگردیم که من واسه دیدن بچه ها رفتم فنی تا خداحافظی کنم یهو دیدمش !! از دور نگاه میکرد و میومد.همینکه به من رسید سلام دادم خیلی بی تفاوت با یه لبخند کمرنگ که اصلا ربطی به رفتارای گرم و صمیمی این چند وقتش نداشت جواب سلام داد!منم خیلی بی تفاوت رفتار کردم و ازش گذشتم!
بازم فکر میکنم یا حساسیت من زیاد شده یا توقعم !!! عیب نداره.انشاالله همه چی به خیر بگذره!
بعدم که اومدم خونه و بابا اومد دنبالم رفتیم خونه عمم و از اونجا هم حسینیه که واسه مراسم گرفته بودن.وای که چقدر خسته شدم!!!!!طبق معمول من و هما (دختر عمم) و مامانم کلی کار کردیم و همه چی با ما بود !!! وای الان دارم میمیرم از خستگی و کمر درد و پا درد!!
راستی با هما یکم درد دل کردم و عکست رو دید
گفت آخی راحیل خیلی خوبه و فلان و بهمان و ازین حرفا
گفتم خب خوبه که خوبه ! خدا به مادر پدرش ببخشتش ! 
خب راست میگم دیگه!آخه کاری ازم بر نمیاد که!!!!میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امشب مریم کلی SMS داد و منم اون وسطی نمی تونستم جوابش رو بدم و نصفه نیمه جواب میدادم!مریم جون شرمنده
وقتی میخوندم sms هاشو کلی تو شوک بودم و مونده بودم چی بگم و چه جوری ارومش کنم!!! مریم تورو خدا غصه نخور اینقدر.داری خودت رو از بین میبری فدات شم.
وای دارم میمیرم از خستگی.دیگه برم بخوابم!!
پ.ن: هنوزم منتظرم ببینم بازم رفتارات غریبست؟؟؟آخه از تو بعیده بخوای مثل بچه ها یا عوام رفتار کنی و تحت تاثیر حرفای دیگران قرار بگیری!تو عاقل تر از این حرفایی!!

از دیروز بگم که همه چی خوب بود.(90/1/29)
از اول صبح که با سیما بودم و بعدم رفتم بوفه با مریم حرفیدم تا بلکه یکم اروم شه ! اما ظاهرا حرف هیچکی تو کتش نمیره!یه جورایی حق داره.شاید منم جای اون بودم تو این شرایط نمیتونستم حرف کسی رو قبول کنم.به هر حال باید این دوران رو بگدرونه!
بعد با زهرا و سیما و سپیده(که اصلا دوست نداشتم ببینمش) و یه زهرای دیگه رفتیم سلف که بیشتر شبیه تالار عروسیه ناهار خوردیم .برام جالب بود ملت چه جوری دارن اینقدر با اشتها غدای سلف رو میخورن؟؟؟؟یعنی معدشون چه جوری هضم میکنه؟؟؟؟ منکه در عجبم !!!!
بعد ناهار طبق معمول کلاس آموزش قرآن رو پیچوندم و با سمیه و امید نشستیم در انتظار کلاس بعد !!
کلاس آلی هم که طبق معمول استاد مثل دیکته همه چی رو از رو کتاب می نوشت پای نخته و قیافه ها شبیه علامت تعجب !!!! هر 2 دقیقه یه بارم استاد گیر میداد اقای کربلایی شما فهمیدییی؟؟؟حالا بیا این رو جواب بده !!!استاد جون مادرت بیخیال
این آقای کربلایی از جمله پیشکسوتهای این درس هست که من نمیدونم برای چند صدمین باره بر میداره!! امیدوارم این ترم پاس کنه و ما هم به روزگارش دچار نشیم هیچوقت!آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین
حالا مگه ول میکنه بریم؟؟؟؟؟آخرم به هزار التماس و به مدد سکسکه های سمیه تونستیم کلاس رو تعطیل کنیم ! تا اینجا همه چی خوب بود...به خدا خوب بود تا دم در دانشگاه !!!! دم در دانشگاه اعضای خانواده ایستاده بودن و ما هم دیدیمشون و سلام علیک و اینا.بعدم رفتیم اونور ایستادیم تا اتوبوس بیاد!!اقا 2نفر رفتن رو مغز من !!! 2نفری که اینجوری پیش هم بودن و پچ پچ حرفیدنشون برام یه نمه عجیب بود!خلاصه اول اهمیت ندادم!اما وقتی یه شخص خاص(ازین 2نفر) اونجوری بی محلی کرد یعنی من اصلا تورو ندیدم شاخ در آوردم!!!حدس زدم حرفی زده شده که ایشون از من ناراحته ! چون این رفتار ازش بعید بود !!!! شکم بیشتر شد وقتی بچه بازیهای اون یکی شخص ابله رو دیدم که اصلا برام ارزش نداره ! خلاصه دیدیم اطرافیانمم همین برداشت رو کردن و شک من الکی نبوده اما تو دلم گفتم طلا که پاکه چه منتش به خاکه
تازه اگر اون آدم اینقدر بخواد دهن بین باشه که اینجوری تحت تاثیر حرف مردم قرار بگیره پس بدرد لای جرز دیوارم نمیخوره 
خلاصه اومدیم خونه و تو مسنجر همون ادم ابله هی شروع کرد به استتوس زدن مزخرف که مثلا حرص منو در بیاره . چون همچین شخصیتی داره که سر کوچکترین چیز بخواد کسی رو یسوزونه ! حالا من بد بخت که کاریش ندارم نمیدونم دردش چیه!؟!؟ دردش اینه که میبینه من رابطم با همه خوبه شادم و مشکلی تو روابط اجتماعیم ندارم؟؟؟اینقدر بدبخته؟؟؟
نمیدونم والا...ولی من برام مهم نیست و حالا هی بیا استتوس بزن . خودت رو خالی کن عزیزم !!!! اخه طفلک دلم برات میسوزه!بچه بازیتو تموم کن تو دیگه بزرگ شدی 
الان دیروز تموم شد ولی کلا حالم خوب نیست !
اخه توقع نداشتم اونجوری برام قیافه بگیری بی معرفت

حالا امروز !!!!
اولا خوابای عجیب غریب دیده بودم که بعدا تعبیرشو دیدم زیادم بد نبود فقط خدا بخیر بگذرونه

یکم تو خونه الکی چرخ زدم و بعد ناهارم با مامان رفتیم بازار!خریدامون رو کردیم و رفتیم لباس اینا بخریم تو یه پاساژی که با یه در بسته من مواجه شدم یه جایی
میدونم ابهام داشت جملم دیگه ببخشید بخاطر یه سری شرایط نمیتونم واضح بگم
خب اینجا بیشتر شارژ خودم تموم شد و کلی رفتم تو لک
هی مامان گفت کوفت لوس نشو دیگه و کلی من رو خندوند تا یکم سر حال بیام.اومدیم خونه نمیدونم مامان چرا شروع کرد گیر دادن؟؟؟؟؟فکر کنم واسه این بود که دید ابجی خانوم خونه رو ترکونده و درساشم تموم نکرده ولی طبق معمول دیوار کوتاهتر از من گیر نیورد و گیر داد به من
اومدم پای نت تا استتوس زدم این ابله باز اومد شروع کرد استتوس زدن.آخـــی طفلکـــی
راحت باش بــــــابا
فقط منتظرم بهم ثابت شه داری چیکار میکنی اون موقع میدونی که چیکار میکنم 
خلاصه کلا این 2 روز حالم گرفتس !!! الان که نوشته هامو میخونم میبینم من شرایط ازین بدترم داشتم اما اینقدر دپرس نبودم !!! ولی الان واقعا خستـــــه ام !نمیدونم چرا؟!؟!
پ.ن:ببین دلم میخواد فردا که دیدمت همون آدم قبل باشی!شاید بهتر شدن حال من بستگی به رفتار فردای تو داشته باشه ! میخوام امشب بخوابم به امید دیدن فردای تو !!
البته بهتره بگم دیدن امروز!چون روز عوض شده خیلی وقته!!!!!
هوووووف!!!! یعنی امروز از همون ساعات اولیه بامداد افتضاح بود !(فکر کنم دیگه باید بگم دیروز)
من موندم آخه چرا؟؟؟؟چی بهت میرسه که آیدی من رو هک میکنی؟؟؟؟؟؟ اقا من دیشب یعنی ساعات اولیه بامداد امروز در حالی که مسنجرم باز بود و داشتیم با دوستان می چتیدیم ییهو یه ایمیل اومد از یاهو که پسوردم عوض شده ! سریع فهمیدم و رفتم عوض کردم دوباره بلافاصله عوض شد واااای همینجوری ادامه داشت یه 10 دقیقه ای ! تو این مدت من 8تا پسورد عوض کردم که در آخر باعث شد جناب یاهو کلا اکانت من رو برای مدت 24 ساعت مسدود کنه ! دست گلتون درد نکنه اینم خودش یه کمکی بود تا کسی بهش دسترسی نداشته باشه !
قبلا هم همچین مشکلی رو داشتم اما نه به این شدت !!!! خلاصه که کلی رو اعصابمه ! دلمان برای ایدی عزیزمان تنگولیده ! خلاصه تصمیم گرفتم آیدی جدید بسازم.
البته این آیدی جدیدم بد نشداااا.بعضی ها که تو لیست اضافی بودن دیگه نیستن.یه جورایی ادد لیست تکونی شد.خیلی ایدی ها توش سنگینی میکرد 
اصلا وقتی میخواد روزت افتضاح شه همه جوره از زمین و اسمون میاداااااا !
مهمون اومده داره میره هـــــــــی اصرار که بمونین شام تورو خــــدااااااااااااااا
بابا آخه فکر مارو هم کنین کار و زندگی داریم.اقا مهمون حبیب خداست من خیلی هم دوست دارم که مهمون بیاد اما دیگه هی به زور و قسم نگه داشتنش دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعدم من این وسطی دارم واسه فردا غذا درست می کنم واسه دانشگاه ( خیر سرمون یه بار اومدیم فست فود نخوریم ) هی سوال . هی حرف . این خواهر جینگیل منم که تشخیص نمی ده وسط آشپزی جای این نیست که من راجب بنزین بگم ایشون تحقیق بنویسن !!!!!!!!!!
یه تحقیق عظیم با کلی دستک و دمبک دادن بهشون که ما تو دانشگاه همچین کارایی نمی کنیم !!! آخه من موندم ما کلاس پنجم کی این کارا رو کردیم؟؟؟مثلا ما نداشتیم ازین چیزا با سواد نشدیم؟؟؟دانشگاه رامون ندادن؟؟؟؟؟بدبختی اینجاست که همشم خانواده ها انجام میدن این تحقیق ها رو و خود بچه ها هیچی نمیفهمن ازش ! حقم دارناااا اخه اصلا در حد کلاس پنجم نیست که بیاد مثلا شکل مولکولی این چیزارو بکشه یا مثلا جرم مولکولی و وزنی و عدد پترون(!!!!!!)و هزار کوفت و زهرمار که من تو ترم6 شیمی هنوز تو اینا مسلط نشدم !!!!!!!!
بعد حالا اینها به کنار! آخه یکی نیست بگه معلم عزیز!مدیر محترم!اموزش و پرورش جیگر!!!! بجای این مسخره بازیها بیاین روش اموزشیتون رو درست کنین که شاگرد اول کلاس هنوز تو یه تقسیم کسری ساده لنگ میزنه!اگر بدونین چه روش مسخره ای درس میدن الان!!! لقمه رو دور سر بچه میپیچونن!واقعا دستشون درد نکنه من از همینجا از کل سیستم آموزشی ممنونم ! هنوز تکلیفشون با خودشون معلوم نیست که کلمه "اول" تشدید داره یا نه !!!! یه جای کتاب داره یه جا نداره ! هوووووف!!! دلم خیلی پره هاااا!
حالا این به کنار داشتم میگفتم که اینقدر وسط آشپزی حواسم رو پرت کردن دستم چسبید به ماهیتابه ! چشمتون روز بد نبینه انگشتم تاول زده توپ
خلاصه تا حالا اینقدر با استرس و ناراحتی غدا درست نکرده بودم !!!!
کلی هم با خواهرم امروز دعوا داشتم !!!! دیوونم کرده.دیگه میخواستم از دستش با سر برم تو دیوار!!!! یه زلزله ایه که نگو و نپرس!! ای بابا زمان ما یه احترام به بزرگتری بود ! یه حجب و حیایی ! نسل جدید همرو قورت داده یه آبم روش ! نوش جونتون 
**********
خب الان بیشتر از یک ساعته میخوام این پست رو بنویسم هر 5 دقیقه یک کلمه مینویسم !!!!به قول یه بنده خدایی یه همچین زندگی دارم یعنی ... 
الان 24 ساعت مسدودیت اکانتم تمومید و به سلامتی و مبارک و اینا آیدیم رو پس گرفتم خیلـــــی خوشحالم مثل یه مادری که بعد از مدتها بچش رو پیدا کرده و اینا 

میگم شانس اوردین من هقته پیش این وبلاگ رو نزدمااا وگرنه یه عالمه حرف و اتفاق بود که از سیر تا پیاز میگفتم مغزتون خورده میشد 
با این تاول انگشتم مردم تا تایپ کنم 
آخ جون فردا میرم دانشگاه ! امیدوارم فردا روز خوبی باشه 
نصف شبتون خوش 
بعد از 2سال دوری از وبلاگ نویسی دوباره هوس کردم بیام بنویسم اما با رنگ و بوی تازه

بیشتر میخوام از اتفاقات دانشگاه و خاطراتش بنویسم ! خب به هر حال بیشتر وقتم رو دارم اونجا میگذرونم دیگه !
اوممم! یکم ار خودم بگم ! من دانشجوی سال سوم کارشناسی شیمی کاربردی! عاشق رشتمم و هدف اصلیم اینه که در نهایت بشم دکتر داروساز ! واسه همین اکثر دوستام بهم میگن خانوم دکتر

دانشگاهم رو خیلی دوست دارم و دوستای خیلی خیلــــی خوبی اونجا دارم.یه موردی هست که اطرافیانم براشون عجیبه نمیدونم چرا؟!؟!؟!!!!! اینکه من اکثر دوستام از بچه های رشته کامپیوتر و کلا دانشکده فنی هستند
خب مگه چیه؟؟؟؟؟؟کجاش عجیبه خب؟؟؟ هی میشینین میگن وای تو چقدر دوست داری ! وای فلان ! وای ال بل جیمبل ! منکه نمیفهمم چشونه؟! 
خب چون میخوام تو این وبلاگ از داستانهای دانشگاه بگم پس تو این پست دوستام رو معرفی میکنم.
من با دوستان رشته کامپیوتر و عمران یه خانواده دارم که به شرح ذیل میباشد

امیر پدرمه که واقعا مثل یک پدر هوای همه رو داره و خیلی هم گل و مهربون و با شخصیته
رویا جونم مامانمه که خیلی دوستش دارم و تو خانومی تکه . اینقدر این مامان بابام به هم میـــــــان
همیشه براشون ارزوی خوشبختی در کنار هم میکنم انشااله به پای هم پیر شن 
یه خواهر دارم اسمش حدیثه که اونم دخمل خوبیه الان باهم بهترم شدیم تازه
یه داداش هادی گل و مهربون دارم که خیلی ماهه نمونه بارز یه پسر باشخصیت و نجیب و شیطون !
دنبال دختر خوب میگردم براش زودتر سر و سامون بگیره بابــــا.دلمون عروسی می خواد 
یه بهار خانوم شیطون و پر انرژی داریم که عمه خانومه
مریم جون خالمه که خیلی مهربون و آرومه

حسین هم خان عمو هستش که پسر آرومیه و همیشه لبخند ملیح میزنه اما پای شیطنت و خنده برسه کم نمیاره

آخ آخ یه خان دایی دارم محمد علی!پسر با شخصیتیه ولی خیلــــی شیطونه

دوستان دیگه هم خارج خانواده هستن که به من لطف دارن و به گفته خودشون من رو مثل خواهرشون میدونن و منم همینطور مثل برادرم برام ارزش دارن
رشته خودم هم دوست جونای زیادی دارم مثل زهرا که مثل یه مامان بهم گیر میده و خیلی باهم صمیمی هستیم و عاشقشم . سیما که خیلی شیطونه و کلی اذیتم میکنه
سمیه که بهش میگم خاله و خیلــــــی دوسش دارم و امید که با این حساب شوهر خالم میشه دیگه! اما من و زهرا مثل برادرمون میدونیمش و خیلی با شخصیت و فهمیدست و همیشه هر کمکی ازش بر میومده برام انجام داده و همیشه دعاش میکنم

آخ آخ ســـــــــــــارا یه دختر فوق العاده شیطون و دوست داشتنی و مهربون

هووممم!! حوصلتون سر رفت؟؟خب بقیشم در طول مطالب دیگه آشنا میشین

وای چقدر حرف زدمـــــا
ازین به بعد اگر تصمیم داشتین وبلاگ منو بخونین حتما قبلش یه مسکن بخورین چون حرف واسه گفتن زیاد دارم 
تا بعد خدانگهدار

| Design By : 2Khati |